یه نگا بنداز توی شهر چراغا روشنه توی شب همه چی قشنگه اما از این بالا مثه بارون زیر چتر حسه شاعرانه ندارم اصلا یک از خودم خستم دو از این اداما خستم که قف میشن رو شعرایه فیریکیه فروغ تلخی حقیقت و شیرینی دروغ همه گمن و یه جوری نقشن یا بکنن یا تو فاز پایین و پرچم یه سری تو همین رنگا میمیرن یه سری تو نخ جیب و نتیجه چند چند
حرفام نقده نسیه نی او گوش خریدار بیار من مسیر و قیر تنها باش چون واست مفیده مثه من یکی که سایه اش سفیده....!

نظرات شما عزیزان:
سوگندم 
ساعت12:14---2 تير 1392
ساعت اتاقم را خوابانده ام بی کوک وبی باطری تا حتی هوس یک ثانیه حرکت هم به سرش نزند.... بی تو بودن شمارش نمی خواهد
sara 
ساعت12:54---3 خرداد 1392
پاسخ:چشات تو حلقم !!
غریبه 
ساعت20:19---28 ارديبهشت 1392
فرق بزرگيست
ميان کسي که تنها مانده
با کسي که تنهايي را انتخاب کرده.!.
غریبه 
ساعت20:15---28 ارديبهشت 1392
شیشه ی پنجره را باران شست
از دل من اما
چه کسی نقش تو را خواهد شست...؟
چه بگویم با تو ؟
دلم از سنگ که نیست
گریه در خلوت دل ، ننگ که نیست
چه بگویم با تو ؟
که سحرگه دل من باز از دست تو ای رفته ز دست
.......
برچسبها: