همه ی مداد رنگی ها مشغول بودند...
به جز مداد سفید...
هیچ کسی به او کار نمی داد...
همه می گفتند:{تو به هیچ دردی نمی خوری}...
یک شب که مداد رنگی ها...
توی سیاهی کاغذ گم شده بودند...
مداد سفید تا صبح کار کرد...
ماه کشید...مهتاب کشید...و آنقدر ستاره کشید که کوچک وکوچک و کوچک تر شد...
صبح توی جعبه ی مداد رنگی...جای خالی او...با هیچ رنگی پر نشد...
نظرات شما عزیزان:
sayna 
ساعت10:01---12 خرداد 1392
بعضی اوقات ارزش بعی چیزا دیر شناخته میشه...وقتی که از دست رفتن
غریبه 
ساعت10:03---10 خرداد 1392
میگن فیلها هم مردههاشون رو فراموش نمیکنن. هروقت از کنار استخونهای فیل مردهای رد میشن، پا سست میکنن و وامیستن. گاهی هم برمیگردن به اونجایی که یکی از فیلها مرده. وامیستن کنار جای خالیش. میگن فیلهایی رو دیدن که وایساده بودن کنار جایی خالی یا کنار تکه استخونی و داشتن گریه میکردن.
برچسبها: