دهقانـــ فداکار پیر شده
شنگولـــ منگولــ خودشون شدن گرگ روزگار
کوکبـــ حوصله مهمون نداره ...
کبرا تصمیم گرفته دماغشو عمل کنه
روباهــ و کلاغــ دستشون تو یه کاسه است ...
حسنکــ گوسفنداشو ول کرده رفته تو یه شرکت ابدارچی شده
ارشــ کمانگیر معتاد شده
شیرینــ خسرو و فرهادو پیچونده با دوس پسرش رفته اسکی
رستمـــ اسبشو فروخته موتور خریده با اسفندیار میرن کیف قاپی

واقعا چی به سر ما ادما اومده؟؟؟
نظرات شما عزیزان:
غریبه 
ساعت18:56---16 فروردين 1392
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید، هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
با خودم می گفتم :
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
پاسخ:قشنگ بود عزییز
برچسبها: